تبليغاتX
تانگو در بهشت


 

 

  •  برای خیال ِ خوش و آسوده خاطرِکارمندی وظیفه شناس که شبانه روز کار میکند ، بدون حتی یک مرخصی ساعتی ، برای نگاه کردن ، لبخند زدن ، بوسیدن ..

 

هر شب ، بین انبوه ملحفه‌ها

با زنی با گیسوان سیاه

ماه را شگفت زده میکنی

با دست های بلندت

ستاره ها را میچینی

به خاطر تمام دل تنگی هایی که

خاطرش را آزرده کرده

+

هزار دختر در آیینه

با دامنی خال خال

به استقبال تو میآیند

بوسه ها میدهند

بوسه ها میگیرند

در ارتفاع چشم هایت

پرواز می کنند

+

""""""""""" این چشم ها

این دست ها

این دل

مال تو

تو شاهِ مجلسِ صندلی ها میشوی "

 

 

 

 

+نوشته شده در 91/02/27 |

*

یکی اشتباهی وارد این خانه شده . خانه ای که هزار بار به مادرم میگویم به کسی نگوید که من تویش تنهایم . از درگذشته  به آشپزخانه رفته  به گلدان های شمعدانی صورتی ام آب داده ، توی اطاق خواب رفته کاغذ پاره های دست نویسِ خط خطی روی پنجره را پاره کرده  ، آیینه ی مستطیل قاب چوبی را پاک و کتاب هایم را مرتب کرده و رفته ، وقت ِ رفتن هم فراموش کرده پنجره را ببندد ، کلید را که میچرخانم و وارد خانه میشوم باد میکوبد و پرده ها پرواز میکنند . به آشپزخانه میروم چای ساز را روشن میکنم ، اولین چیزی که میبینم گلدان های خیس اند بعد پنجره ی تمیز ِ بدون کاغذ است ، آیینه و کتاب های مرتب شده ، وسط اطاق مینشینم ، کتاب ها را درست مثل خودم بر اساس اندازه ها چیده ، فکر میکنم که کسی جز مادر که شهرستان است کلید خانه را ندارد ، صدای جوشیدن آب از آشپزخانه می آید ، چای ساز با صدا خاموش میشود.

دختر واحدِ کناری انبوه ِ موهای مشکی اش را بالای سرش بسته ، تاپ ِ چارخانه ی سفید و مشکی تنش است و تا نیمه پشت در پنهان شده ، بوی پیازداغ از خانه می آید ، این پا و آن پا میکند و میگوید کسی را ندیده که وارد خانه بشود ، با طعنه می گوید اینطور که تو در را قفل میکنی ارواح هم نمیتوانند داخل شوند . فردا بعد از کلاس وقتی که اذان ظهر توی کوچه میپیچد به خانه میرسم ، آرام پز روشن است و تویش پر از برنج . وحشت پرم میکند ، تمام برنج را توی آشغال دانی خالی میکنم و مینشینم به گریه کردن ، چشمم میخورد به پنجره که دوباره باز مانده .

فردا صبح یکی از کلاس ها تشکیل نمیشود، زود تر از همیشه برمیگردم خانه ، یک جور هایی توی راه ترس دارم ، میخواهم آدم اشتباهی را که به خانه ام میآید غافل گیر کنم ، وارد که میشوم بعد از آشپزخانه وارد اطاق خواب میشوم ، هیچ کس نیست ، تنها روی شیشه ی پنجره ی باز یه تکه کاغذ زرد چسبیده با دست خط ِ خودم : " ** وقتی که نیستی / در به در به دنبال سرم میگردم / میگردم / ناهموار / ناهموار/ چون راهی که به میخانه ختم میشود  "

 

 

* Studio under the Eaves. 1903_henri matisse

**غلامرضا بروسان

 

 

 

+نوشته شده در 91/02/10 | |

 

 

بهار

   بهـار

       بهــار

              نجاتم بده !

 

 

 

 

+ لطفا" با صدای بلند گوش بدید، با صدای خیلی بلند : Dance Of Spring

+ ممنونم ازت ، ممنون : اینجا جهان آرام است

 

 

+نوشته شده در 91/01/01 | |

 

*

بوی خون حیض و ادرار میدهم

پدر دیوانه شده

مادر به مدرسه ها گریخته

و خاطره ی یک شب رنگ پریده در شقیقه هایم نبض میزند

حادثه ی تو

اتفاق افتاد

تمام شهر چمدان بسته اند

و من

روسری از سر برمیدارم

تا بار دیگر مدارا کنم

+

کلید ها را فشار می دهیم

چراغ ها خاموش نمی شوند

همه یک صدا فریاد میزنیم

کجای این قصه اشتباه شده؟!

شب ها هزار بار از خواب میپریم

خواب قتل می بینیم

 گاهی قاتلیم ، گاهی مقتول

و گاهی هیچ چیز نیستیم

و این از همه بدتر است

+

** "   به مادرم گفتم دیگر تمام شد

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد 

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ... "

 

پ . ن : این از حال ِ من .. امیدوارم این پست حذف بشه .

* Francis Bacon

** فروغ فرخ زاد

 

 

 

+نوشته شده در 90/12/21 | |

 

ــ : "  آروم باش ، میدونم اونجا دیگه برات تنگ شده ، چند روز دیگه میایی بیرون ، چند روز دیگه چشماتو باز میکنی و اولین چیزی که میبینی نور  ِ . نگه ش دار . حال ِ الان ِ تو شبیهِ حال ِ الان ِ من ِ . دنیا تنگ شده برام ، دوس دارم بزنم ، بیرون چشمامو باز کنم و اولین چیزی که میبینم نور باشه من اشتباه کردم ، من نور رو توی اولین لحظه توی چشمام ذخیره نکردم . من نور رو یکجا بلعیدم و از یاد بردم به همین خاطر  توی اولین درد زندگی تاریکی غلبه کرد ،  حالا دوباره تشنه ش شدم . اگه نگه ش داشتی خساست نکن ، هرچقدر بیشتر از نورت به دیگران ببخشی ، ذخیره ت بیشتر میشه ، اون وقت با خنده هات نور میبخشی ، با صدات نور میبخشی ، با نگاهت نور میبخشی ، حتی با گریه هات نور میبخشی ، یک روزی میشه که میبینی داری برای خورشید خدایی میکنی " اشک هایم آرام میسرد روی صورتم ، دستم را از روی شکم بر آمده اش برمیدارم . میگوید: " پاک کن اشکاتو دختر ،پسرمو اذیت نکن ، برو اون پرده رو بزن کنار " بوی زایشگاه خفه کننده س . فکر میکنم بی انصافیست که اولین بویی که به مشام یک تازه متولد شده میرسد همچین بویی باشد ، پرده را کنار میزنم ، نور آفتاب چشمانم را میزند .

+ پ. ن:  به Celestial Soda Pop    گوش بدید ، شوق ِ این موزیک شبیه شوق ِ آدمیه که هنوز ندیده و نشنیده.

+نوشته شده در 90/11/26 | |

 

 

 ماه ِ شب چهارده‌س

  مثل ِ

     تمام ِ لحظه هایی که میخندی ..

 

 

 

+نوشته شده در 90/11/16 | |